فراق

همین که نعش درختی به باغ می افتد

بهانه باز به دست اجاق می اقتد

 

حکایت من و دنیا یتان حکایت آن

پرنده ایست که به باتلاق می افتد

 

عجب عدالت تلخی که شادمانی ها

فقط برای شما اتفاق می افتد  

 

تمام سهم من از روشنی همان نوریست

که از چراغ شما در اتاق می افتد

 

به زور جاذبه سیب از درخت چیده زمین

چه میوه ای ز سر اشتیاق می افتد

 

همیشه همره هابیل بوده قابیلی

میان ما و شما کی فراق می افتد؟

استاد فاضل نظری 


عرفه فرصتی برای شناختن خود

گفته اند آنجا برایش کربلای آب بود 

"آب" بود اما گروه رهروان کمیاب بود 

شاه عالم تشنه بود اما ورای آب ها 

تشنه ی همراهی ما شیعه های ناب بود 

هجرت ، هجرت از خود تا به یار ، و در این مسیر گذشتن ، گذشتن از

 همه چیز خود . حتی برای عارف ، عارفی مثل " امام حسین علیه

 السلام " و این است راز عرفه ..............

التماس دعا 

اگر حرف دلم بی اگر بود ....

اگر داغ ،رسم قدیم شقایق نبود

اگر دفتر خاطرات طراوت


پر از ردّ پای دقایق نبود


اگر ذهن آیینه خـــــــــــــالی نبود


اگر عادت عابران بی خیالی نبود


اگر گوش سنگین این کوچه ها،


فقط یک نفس می توانست


طنین عبوری نسیمانه را


به خاطر سپارد...


اگر آسمان می توانست یکــــــریز


شبی چشم های تو را جای شبنم ببارد


اگر ردّ پای نگاه تو را


باد و باران


از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد


اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد


اگر آسمان سفره ی هفت رنگ دلش را


برای کسی باز می کرد


و می شد به رسم امانت


گلی را به دست زمین بسپریم


و از آسمان پس بگیریم،


اگر خاک کافــــــــــر نبود


و روی حقیقت نمی ریخت


اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد


اگر کوهها کـَـــر نبودند


اگر آب ها تــَــــر نبودند


اگر باد می ایستاد


اگر حرف های دلم بی اگر بود


اگر فرصت چشم من بیشتر بود


اگر می توانستم از خاک


یک دسته لبخند پرپر بچینم


تو را می توانستم


ای دور


از دور


یک بار دیگر ببینم...


استاد عزیز قیصر امین پور


 

آدمهای منفی !!!!!!

حالا دیگر
یک خط در میان گریه می‌کنم،
حالا دیگر
شانه‌هایم صبورتر شده‌اند
و با هر تلنگری که گریه می‌زند
بی‌جهت نمی‌لرزند!
انگار دیگر هیچ اتفاقِ عاشقانه‌ای
از چشم‌هایم نمی‌افتد
و پاییزِ من
اتفاق زردی‌ست
که می‌تواند
ناگهان در آغوشِ هر فصلی بیفتد!
حالا تو هی به من بگو
بهار می‌آید...

 نسترن وثوقی

رفتار من عادی ست

سلام بر بزرگ شاعر دنیای وجودم قیصر امین پور .امروز نیز به رسم ادب در ابتدای کلاسم شعری از شما را خواندم و لذت بردم و چون دوباره دیوانت را که عزیزی هدیه داده گشودم این شعر در جوابم آمد و من بسی خوشحالم که این شعر عجیب با این چند روز من سازگار است و چقدر محتاج صدایت و .............هستم یاد باد آن روزگاران یاد باد 

و اینک این شعر تقدیم به همه ی دانش آموزان عزیزم مخصوصا دخترای خوبم در سال اول دبیرستان



رفتار من عادی است


اما نمی دانم چرا


این روزها


از دوستان و آشنایان


هر کس مرا می بیند


از دور میگوید:


این روزها انگار


حال و هوای دیگری داری اما 


من مثل هرروزم با آن نشانی ساده 


 با همان امضا، همان نام


و با همان رفتار معمولی


مثل همیشه ساکت و آرام


این روزها تنها حس می کنم گاهی کمی گنگم 


گاهی کمی گیجم


حس میکنم این روزها از روزهای پیش قدری بیشتر 


این روزها را دوست دارم


گاهی از تو چه پنهان 


با سنگ ها آواز می خوانم


و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم


این روزها گاهی


از روز و ماه و سال ، از تقویم


از روزنامه بی خبر هستم


حس می کنم گاهی کمی کمتر


گاهی شدیداً بیشتر هستم


حتی اگر می شد بگویم


این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر می پرستم 


ازجمله دیشب هم


دیگرتر از شب های بی رحمانه دیگر بود


من کاملاً تعطیل بودم


اول نشستم خوب


جوراب هایم را اتو کردم


تنها حدود هفت فرسخ در اتاقم راه رفتم


با کفش هایم گفت و گو کردم


و بعد از آن هم


رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم


و سطر سطر نامه ها را


دنبال آن افسانه ی موهوم


دنبال آن مجهول گشتم چیزی ندیدم


تنها یکی از نامه ها


بوی غریب و مبهمی می داد!!!!!!



انگار از لا به لای کاغذ تا خورده ی نامه


بوی تمام یاس های آسمان احساس می شد !!!


دیشب دوباره


بی تاب در بین درختان تاب خوردم


از نردبان ابر ها تا آسمان رفتم


در آسمان گشتم


و جیب هایم را


از پاره های ابر پر کردم


جای شما خالی!


یک لقمه از حجم سفید ابر های ترد


یک پاره از مهتاب خوردم


دیشب پس از چهل  سال فهمیدم


که رنگ چشمانم کمی میشی است


و بر خلاف سال های پیش


رنگ بنفش و ارغوانی را


از رنگ آبی دوست تر دارم!!!!


دیشب برای اولین بار


دیدم که نام کوچکم دیگر


چندان بزرگ و هیبت آور نیست


این روزهای دیگر تعداد مو های سفیدم را نمی دانم


گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک


یک روز کامل جشن می گیرم


گاهی


صد بار در یک روز می میرم



حتی یک شاخه از محبوبه های شب


یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است


گاهی نگاهم در تمام روز


با عابران ناشناس شهر


احساس گنگ آشنایی می کند


گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را


آهنگ یک موسیقی غمگین


هوایی می کند اما 



غیر از همین حس ها که گفتم


و غیر از این رفتار معمولی


و غیر از این حال و هوای ساده


حال و هوای دیگری در دل ندارم 



رفتار من عادی است!

 

                                                           قیصر امین پور

قصه نیستم که بخوانی ..............

اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق راز‌ی ست

اشک  آن شب لبخند  عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد  مشترکم

مرا فریاد کن ...

درخت با جنگل سخن می ‌گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می ‌گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه ‌های  تو را دریافته ‌ام

با لبانت برای  همه لب ‌ها سخن گفته ‌ام

و دستهایت با دستان  من آشناست ...


احمد شاملو

این شعر را با صدای علی رضا قربانی بشنوید در آلبوم حریق خزان !!!!!!!!!!