عرفه فرصتی برای شناختن خود

گفته اند آنجا برایش کربلای آب بود 

"آب" بود اما گروه رهروان کمیاب بود 

شاه عالم تشنه بود اما ورای آب ها 

تشنه ی همراهی ما شیعه های ناب بود 

هجرت ، هجرت از خود تا به یار ، و در این مسیر گذشتن ، گذشتن از

 همه چیز خود . حتی برای عارف ، عارفی مثل " امام حسین علیه

 السلام " و این است راز عرفه ..............

التماس دعا 

اگر حرف دلم بی اگر بود ....

اگر داغ ،رسم قدیم شقایق نبود

اگر دفتر خاطرات طراوت


پر از ردّ پای دقایق نبود


اگر ذهن آیینه خـــــــــــــالی نبود


اگر عادت عابران بی خیالی نبود


اگر گوش سنگین این کوچه ها،


فقط یک نفس می توانست


طنین عبوری نسیمانه را


به خاطر سپارد...


اگر آسمان می توانست یکــــــریز


شبی چشم های تو را جای شبنم ببارد


اگر ردّ پای نگاه تو را


باد و باران


از این کوچه ها آب و جارو نمی کرد


اگر قلک کودکی لحظه ها را پس انداز می کرد


اگر آسمان سفره ی هفت رنگ دلش را


برای کسی باز می کرد


و می شد به رسم امانت


گلی را به دست زمین بسپریم


و از آسمان پس بگیریم،


اگر خاک کافــــــــــر نبود


و روی حقیقت نمی ریخت


اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد


اگر کوهها کـَـــر نبودند


اگر آب ها تــَــــر نبودند


اگر باد می ایستاد


اگر حرف های دلم بی اگر بود


اگر فرصت چشم من بیشتر بود


اگر می توانستم از خاک


یک دسته لبخند پرپر بچینم


تو را می توانستم


ای دور


از دور


یک بار دیگر ببینم...


استاد عزیز قیصر امین پور


 

آدمهای منفی !!!!!!

حالا دیگر
یک خط در میان گریه می‌کنم،
حالا دیگر
شانه‌هایم صبورتر شده‌اند
و با هر تلنگری که گریه می‌زند
بی‌جهت نمی‌لرزند!
انگار دیگر هیچ اتفاقِ عاشقانه‌ای
از چشم‌هایم نمی‌افتد
و پاییزِ من
اتفاق زردی‌ست
که می‌تواند
ناگهان در آغوشِ هر فصلی بیفتد!
حالا تو هی به من بگو
بهار می‌آید...

 نسترن وثوقی

رفتار من عادی ست

سلام بر بزرگ شاعر دنیای وجودم قیصر امین پور .امروز نیز به رسم ادب در ابتدای کلاسم شعری از شما را خواندم و لذت بردم و چون دوباره دیوانت را که عزیزی هدیه داده گشودم این شعر در جوابم آمد و من بسی خوشحالم که این شعر عجیب با این چند روز من سازگار است و چقدر محتاج صدایت و .............هستم یاد باد آن روزگاران یاد باد 

و اینک این شعر تقدیم به همه ی دانش آموزان عزیزم مخصوصا دخترای خوبم در سال اول دبیرستان



رفتار من عادی است


اما نمی دانم چرا


این روزها


از دوستان و آشنایان


هر کس مرا می بیند


از دور میگوید:


این روزها انگار


حال و هوای دیگری داری اما 


من مثل هرروزم با آن نشانی ساده 


 با همان امضا، همان نام


و با همان رفتار معمولی


مثل همیشه ساکت و آرام


این روزها تنها حس می کنم گاهی کمی گنگم 


گاهی کمی گیجم


حس میکنم این روزها از روزهای پیش قدری بیشتر 


این روزها را دوست دارم


گاهی از تو چه پنهان 


با سنگ ها آواز می خوانم


و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم


این روزها گاهی


از روز و ماه و سال ، از تقویم


از روزنامه بی خبر هستم


حس می کنم گاهی کمی کمتر


گاهی شدیداً بیشتر هستم


حتی اگر می شد بگویم


این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر می پرستم 


ازجمله دیشب هم


دیگرتر از شب های بی رحمانه دیگر بود


من کاملاً تعطیل بودم


اول نشستم خوب


جوراب هایم را اتو کردم


تنها حدود هفت فرسخ در اتاقم راه رفتم


با کفش هایم گفت و گو کردم


و بعد از آن هم


رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم


و سطر سطر نامه ها را


دنبال آن افسانه ی موهوم


دنبال آن مجهول گشتم چیزی ندیدم


تنها یکی از نامه ها


بوی غریب و مبهمی می داد!!!!!!



انگار از لا به لای کاغذ تا خورده ی نامه


بوی تمام یاس های آسمان احساس می شد !!!


دیشب دوباره


بی تاب در بین درختان تاب خوردم


از نردبان ابر ها تا آسمان رفتم


در آسمان گشتم


و جیب هایم را


از پاره های ابر پر کردم


جای شما خالی!


یک لقمه از حجم سفید ابر های ترد


یک پاره از مهتاب خوردم


دیشب پس از چهل  سال فهمیدم


که رنگ چشمانم کمی میشی است


و بر خلاف سال های پیش


رنگ بنفش و ارغوانی را


از رنگ آبی دوست تر دارم!!!!


دیشب برای اولین بار


دیدم که نام کوچکم دیگر


چندان بزرگ و هیبت آور نیست


این روزهای دیگر تعداد مو های سفیدم را نمی دانم


گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک


یک روز کامل جشن می گیرم


گاهی


صد بار در یک روز می میرم



حتی یک شاخه از محبوبه های شب


یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است


گاهی نگاهم در تمام روز


با عابران ناشناس شهر


احساس گنگ آشنایی می کند


گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را


آهنگ یک موسیقی غمگین


هوایی می کند اما 



غیر از همین حس ها که گفتم


و غیر از این رفتار معمولی


و غیر از این حال و هوای ساده


حال و هوای دیگری در دل ندارم 



رفتار من عادی است!

 

                                                           قیصر امین پور

قصه نیستم که بخوانی ..............

اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق راز‌ی ست

اشک  آن شب لبخند  عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

یا چیزی چنان که بدانی

من درد  مشترکم

مرا فریاد کن ...

درخت با جنگل سخن می ‌گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می ‌گویم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه ‌های  تو را دریافته ‌ام

با لبانت برای  همه لب ‌ها سخن گفته ‌ام

و دستهایت با دستان  من آشناست ...


احمد شاملو

این شعر را با صدای علی رضا قربانی بشنوید در آلبوم حریق خزان !!!!!!!!!!



هیچ

 

فقط برای تو نوشتم که آرام شوی مرد !!!!!!!!!!!!!!!

دلم برای کسی تنگ است که ...


دلم براي کسي تنگ است که آفتاب صداقت را


به ميهماني گلهاي باغ مي آورد


             و گيسوان بلندش را به بادها مي داد


و دستهاي سپيدش را به آب مي بخشيد


 دلم براي کسي تنگ است


                که چشمهاي قشنگش را


به عمق آبي درياي واژگون مي دوخت


      و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند


 دلم براي کسي تنگ است


 که همچو کودک معصومي


دلش براي دلم مي سوخت


 و مهرباني را نثار من مي کرد


 دلم براي کسي تنگ است


 که تا شمال ترين شمال با من رفت


 و در جنوب ترين جنوب با من بود


 کسي که بي من ماند


 کسي که با من نيست


 کسي که . . .


 - دگر کافي ست.  

 حميد مصدق    


خاکستر تلاش

با من راه بیا . . .

برای تو 

از بیراهه های زیادی گذشته ام ... 

********************


انجیر کهن سر زندگی اش را می گسترد.

زمین باران را صدا می زند.

گردش ماهی آب را می شیارد.

باد می گذرد. چلچله می چرخد. و نگاه من گم می شود.

ماهی زنجیری آب است ، و من زنجیری رنج.

نگاهت خاک شدنی ، لبخندت پلاسیدنیست.

سایه را بر تو افکندم تا بت من شوی.

نزدیک تو می آیم ، بوی بیابان می شنوم: به تو می رسم ، تنها می شوم.

کنار تو تنهاتر شدم . از تو تا اوج تو ، زندگی من گسترده است .

از من تا من ، تو گسترده ای.

با تو برخوردم، به راز پرستش پیوستم.

از تو براه افتادم ، به جلوه رنج رسیدم.

و با این همه ای شفاف !

مرا راهی از تو بدر نیست.

زمین باران را صدا می زند ، من تو را.

پیکرت زنجیری دستانم می سازم،

تا زمان را زندانی کنم.

باد می دود ، و خاکستر تلاشم را می برد .

چلچله می چرخد. گردش ماهی آب را می شیارد. فواره می جهد :

لحظه من پر می شود. 

 سهراب سپهری

در قفس را ببند

برای سارا گفتم ........


پرنده ای که بال و پرش ریخته باشد مظلومیت خاصی دارد! 

باز گذاشتن در قفسش توهینی است به او!!!

در قفس را ببند تا زندان دلیل زمینگیر شدنش باشد... 

نه پر و بال ریخته اش!!

بعدانوشت : 24/6/92

دستــــم 

به سمــت تلفن می رود و ...

باز مي گردد !

چـون کودکی که به او گفته اند

شـــیرینی روی میـــز

مال مهمان هاست !!

مخاطب خودش میداند کیست !!!!! 

دیالوگ زیبای فامیل دور

یکی از زیباترین و ماندگارترین دیالوگ ها بین فامیل دور و اقای مجری
یکی از دیالوگ های خیلی زیبا بین فامیل دور و آقای مجری در برنامه نوروزی کلاه قرمزی...


آقای مجری: واسه چی در ُ باز گذاشتی؟

فامیل دور: واسه بهار .از در بسته دزد رد می‌شه ولی از در باز رد نمی‌شه.

 وقتی یه در ُ باز بذاری که دزد نمیاد توش. فکر می‌کنه یکی هست که در ُ

باز گذاشتی دیگه. ولی وقتی در بسته باشه، فکر می‌کنه کسی نیست ُ یه

 عالمه چیز خوب اون ‌تو هست ُ می‌ره سراغ‌شون دیگه. در باز ُ کسی

 نمی‌زنه. ولی در بسته رو همه می‌زنند. خود شما به خاطر این‌که بدونی

 توی این پسته دربسته چیه، می‌شکنیدش. شکسته می‌شه اون در. دل

 آدم هم مثل همین پسته می‌مونه. یه سری از دل‌ها درشون بازه.

 می‌فهمی تو دلش چیه. ولی یه سری از دل‌ها هست که درش بسته ‌اس.

 این‌قدر بسته نگهش می‌دارند که بالاخره یه روز مجبور می‌شند بشکنند و

 همه‌چی خراب می‌شه.

آقای مجری: در دل آدم چه‌جوری باز می‌شه؟

فامیل دور: در دل آدم با درد دله که باز می‌شه!!!!!!

من گفتم :
در این روزگار کسی نیست که بتوان درد دلی برایش کرد